وقتی مادر هستی!
لحظه هایی از زندگی ام با حنان ...
تو چرا انقدر درب و داغون و خراب خوروب شدی؟ ....
همش می نالی از کمردرد و پادرد و خستگی... حالا 2 قدم راه اومدیم تو سربالایی ها...
اون بچه هم که بغلته وزنی نداره که....
دیگه مثل سابق نیستی که بدوئی از این طرف به اون طرف....
آدم انرژی نمی گیره ازت...
عزیزم!!
توام اگر یه زایمان کرده بودی و 6 ماه بچه به بغل شب و روز گذرونده بودی حال و اوضاعت بهتر از من نبود...
حالا تازه چیزی نگذشته از زایمان کردنم....
دوران شیردهی هم خیلی از آدم انرژی می گیره...
نه تغییراتی به اندازه ی 9 ماه!!
تغییراتی به وسعت همه ی زندگی شخصی و غیرشخصی و مشترکت ...
تغییرات روحی و جسمی...
تغییراتی که تازه از آغاز 9 ماه، پرونده اش برات باز میشه تا همیشه...
مامان که بشی، دیگه باید مثل مامانا باشی. دست خودت نیست...
خیلی قوی باید باشی و خیلی پشتوانه باید داشته باشی که بتونی خودتو بازیابی کنی...
که انقدر با هم دوست اند.
که انقدر پدر به پسرش علاقه مند است.
که انقدر پسر در کنار پدرش آرام و راحت است.
دیدن این صحنه ها گرچه به تازگی نصیب من گشته است، اما انقدر وصف ناشدنی است که در قالب این کلمات نمی گنجند.
آنقدر وصف ناشدنی که خیلی وقت ها به رابطه شان حسودی ام هم می شود.
خیلی خوشحال بودم وقتی می دیدم محمد، تمام عشقش این است برود لب دریا تا پسرش را با آب و دریا آشنا کند.
احساس خوب و آرامش بخش و زیبایی درونم جوانه می زد وقتی می دیدم محمد، دوست دارد با حنان ، کنار گل های این منظره ی زیبا عکس یادگاری بگیرد تا بعدها به پسرش بگوید تو که 6 ماهه بودی آمدیم اینجا.
این روزها، هرجا که می رویم، یکی از چیزهایی که می شنوم این است که "شوهرت چقدر حنان رو دوست داره"
این روزها، هرجا که می رویم، یکی از چیزهایی که می گویم این است که "خب معلومه!!! پسرشه ها!!!"
درک این صحنه های ناب، فقط از آنِ مادرانی است که پسر دارند.
برعکس سالهای گذشته، که مستقیم می رفتیم قسمت ناشران دانشگاهی، و یا سبستان برای ناشران عمومی و کتاب های درسی و غیر درسی و اعتقادی مان را خریداری می کردیم ، امسال بیشتر وقتمان را در قسمت کودک و نوجوان نمایشگاه گذراندیم.
در آخر، سری هم به قسمت شبستان زدیم.
حنان از خانه که حرکت کردیم بیدار بود و توی ماشین، وقتی تو ترافیک گیر کرده بودیم، میان وعده ی عصرش را هم خورد.
آنجا هم که رسیدیم بیدار بود و کمی توی کالسکه، کمی توی بغل بابا با تعجب اطراف رو نگاه می کرد.
به قسمت کودکان که رسیدیم کم کم خوابش برد.
کل وقتی رو که در بخش کودک و نوجوان بودیم حنان توی کالسکه خواب بود. و این بهتر بود چون من و محمد با خیال راحت محصولات و کتاب هایی رو که می خواستیم انتخاب کردیم و خریدیم.
آخر سر هم که رفتیم شبستان، وقتی من با کالسکه اش رفتم جایی نشستم تا محمد 2-3 تا غرفه ای را که می خواهد برود سر بزند، بیدار شد.
شیرش را که خورد نوبت به شامش رسید. همانجا چند نفری هم آمدند و از من اجازه گرفتند تا از حنان عکس بگیرند.
بعد از شامش که فرنی بود، دیگر تا خانه بیدار بود و مشغول شیطنت.
امسال، نمایشگاه کتاب، اختصاص به حنانمان داشت...
| Design By KhanOomi |

